


/قفس داران سکوتم را شکستند/
/دل دائم صبورم را شکستند/
/به جرم پا به پاي عشق رفتن/
/پر و بال عبورم را شکستند/
/مرا از خلوتم بيرون کشيدند/
/چه بي پروا حضورم را شکستند/
/تمنا در نگاهم موج مي زد/
/ولي رويای دورم را شکستند/
معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نمي خوانم و نمي گويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه ی باران آموختي. مي داني قصه ی باران قصه ی شستن غم هاست و درون انسان ها پر از غم و تنهايي است و نگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو مي بالم، تنهاتر از يک برگ با باد شادي ها محجورم درآب هاي سرور آور آرام مي رانم %

کمیابترین کدهای جاوا